دیدۀ تو چون دلم را دیده شد                          صد دل نادیده غرق دیده شد

 

همین که بینش ودیده ی باطنی تو به قلبم رسید، این دل نابینا و فاقد بینش ام از میان رفت و قلبم یکسره، غرق آن دیده ی روشن و بینش حقیقت بین گردید.

 

آینه کلی ترا دیدم ابد                             دیدم اندر چشم تو من نقش خود

 

ای یار حقیقی، من تورا آئینه ی کلی ابدی و ازلی دیدم، یعنی تورا حقیقتاً مظهر جمیع اسماء وصفات حق دیدم. ای انسان کامل و ای ولی واصل، من در چشم تو نقش خود را دیدم و صورت حقیقی ام را مشاهده کردم. (وجه دیگر مصراع اول: من آئینه کلی تو را تا ابد دیدم، وجه دیگر: آئینه کلی تو را پیوسته در نظر داشتم.)

 

گفتم: آخر خویش را من یافتم                        در دو چشمش راه روشن یافتم

 

من با خود گفتم: بالاخره حقیقت خویشتن را یافتم؛ و در دو چشم یارم، راهی روشن پیدا کردم که مرا به سرمنزل مقصود می رساند.

 

گفت: وهمم کان خیال توست هان                         ذات خود را از خیال خود بدان

 

در همین حال بودم که قوه واهمه ام در من تصرفی کرد و باعث تشویش خاطرم شد و مرا دچار شبهه کرد و گفت: بهوش باش که این نقشی که از خود دیدی، حقیقت ذات تو نیست، بلکه این خیال توست. پس باید خویشتن حقیقی خود را از خویشتن خیالی خود باز شناسی.

 

 نقش من از چشم تو آواز داد                       که منم تو، تو منی در اتحاد

 

در همان وقت که قوه واهمه ام، بر من تاخته و دچار اضطراب و نگرانی ام کرده بود، صورت حقیقی ذاتم به من چنین ندا داد: بدان که در مقام وحدت، من، عین تو هستم، و تو عین منی. مباد که به آتش تفرقه وجدایی گرفتار شوی.

 

کاندر این چشم منیر بی زوال                          از حقایق راه کی یابد خیال

 

زیرا که در این چشم روشن و روشنگر که روشنی آن هرگز از حقایق زوال نمی گیرد؛ بلکه هماره حقیقت بین است، خیال کی می تواند بدان راه یابد؟یعنی نمی تواند.

 

در دو چشم غیر من تو نقش خود                       گر ببینی آن خیالی دان و رد

 

آن یار حقیقی به من گفت: هرگاه تو نقش و حقیقت اصلی خود را در دو چشم دیگری دیدی، بدان که آن خیالی بیش نیست و از نظر من مردود است.

 

آنکه سرمۀ نیستی در می کشد                        باده از تصویر شیطان می چشد

 

زیرا کسی که سرمه نیستی به چشمان خود می کشد؛ یعنی هوی و هوس را بر دل خود حاکم می سازد و از تصویر شیطان باده می نوشد.(بیت فوق کلاً شرط است و جواب شرط در مصراع دوم بیت بعد آمده است. تصویر شیطان، در این جا به معنی خیالات و اوهامی است که شیطان به آدمی تلقین می کند. اکبر آبادی معتقد است که "باده از تصویر شیطان نوشیدن" عبارت است از ضلالت و گمراهی. یعنی آدمی، بر اثر وهم و خیالی که شیطان برای او پدید آورده، خویشتن حقیقی خود را نمی تواند ببیند از این رو به مغاک گمراهی در می غلتد.)

 

چشمشان خانه خیال است و عدم                        نیست ها را هست بیند لاجرم

 

چشم آنان، سرای نیستی و خیالات یاوه است؛ در نتیجه نیست ها را به صورت هست ها مشاهده می کند. یعنی دنیا را که در واقع، نیست هست نماست، به صورت هستی حقیقی فرض می کند.

 

چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال           خانه هستی است، نی خانه خیال

 

ولی از آن رو که چشم من از بارگاه حضرت حق که دارای شکوه وبزرگی است سرمه دیده است، پس چشمانم سرای هستی حقیقی است نه خیالات واهی.

 

تا یکی مو باشد از تو پیش چشم                    در خیالت گوهری باشد چو یشم

 

تا وقتی که از ما سوی الله یعنی از غیر خدا پیش چشم دلت حتی به اندازه ی یک تار مو باشد، گوهر گران بها را مانند یک سنگ بی ارزش می بینی.

 

یشم را آنگه شناسی از گهر                        کز خیال خود کنی کلی عبر

 

تووقتی سنگ را از گوهر باز می شناسی که از منزل خیالت به کلی گذشته باشی. یعنی وقتی می توانی حق و باطل را از هم تمیز دهی که دیگر در دام خیالات اسیر نباشی.

 

یک حکایت بشنو ای گوهر شناس               تا بدانی تو عیان را از قیاس

 

ای که گوهر شناسی یعنی گوهر حقیقت را می شناسی. اینک این یک حکایت را گوش بده تا واقعیات را بطور عینی و شهودی بشناسی، نه با قیاس و استدلالات نظری و ذهنی. (حکایت ذیل در بیان نفی خیالات و افکار موهومی است که بر آدمی چیره می شود و او آن را معرفت حقیقی می پندارد.)

 

هلال پنداشتن آن شخص، خیال را در عهد عمر

خلاصه داستان

     ماه رمضان فرا رسیده بود؛ مردم برای دیدن هلال ماه، بر کوه، فراز آمده بودند. ناگهان یکی از آن میان به عمر روی کرد و گفت: اینک هلال ماه را در پهنه لاجوردین آسمان می بینم.عمر به آسمان در نگریست و هلالی ندید. به آن شخص روی کرد و گفت: اینکه تو به شکل هلال می بینی در واقع هلال نیست، بلکه خیال یاوه تو است؛ زیرا که من به احوال افلاک و ستارگان از توبیناترم. اگرباور نداری سر انگشتان خود را تر کن و روی ابروانت بکش. آن شخص چنین کرد و با شگفتی دید که هلالی در کار نیست. عمر گفت: آری، یک تار مو از ابروانت به روی چشمت کج شده بود وتوگمان کردی که آن تار مو، هلال ماه است.

...



تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/٢۱ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.