آتش اندر زن به گرگان چون سپند               زآنکه این گرگان عدوی یوسفند

گرگ ها را به آتش کش، درست مانند اسپندی که درون آتش می ریزی؛ زیرا که آن گرگان، دشمنان یوسف اند.(مراد از یوسف، سالکان صالح اند که دارای باطنی جمیل اند، و مراد از گرگان، اشخاص تبه کار و بدنهادند که سینه ای پرکینه و دلی پر عداوت دارند.)

 


 جان بابا، گویدت ابلیس هین                            تا به دم بفریبدت دیو لعین  

ای سالک طریقت بهوش باش که شیطان، برای فریب تو، خود را مانند پدری مهربان و شفیق نشان می دهد و به تو "جان بابا" خطاب می کند. این شیطان ملعون می خواهد با سخنان افسون کننده خود تو را فریب دهد.

 

 

      این چنین تلبیس با بابات کرد                آدمی را آن سیه رخ، مات کرد

 

شیطان ملعون، این گونه پدرت (حضرت آدم) را فریب داد و این شیطان سیاه چهره اینگونه او را مات کرد.دو بیت فوق اشاره دارد به آیه 20 سوره اعراف"آنگاه شیطان، آدم و حوا را به وسوسه بفریفت تا زشتی های پوشیده آنان پدیدار گردد و به دروغ گفت: خدا شما را از این درخت باز نداشت جز برای آن که مبادا دو فرشته شوید یا عمر جاویدان یابید")

 

 

بر سر شطرنج چُست است این غراب                 تو مبین بازی به چشم نیم خواب

 

این کلاغ سیاه (شیطان ملعون) هنگام بازی شطرنج، چالاک و سریع است و فوق العاده مهارت دارد. مبادا با چشم خواب آلوده با او بر سر شطرنج بنشینی که فوراً ماتت می کند. (شیطان با تو بر سر شطرنج زندگی می نشیند و چشمانش را مانند چشم کلاغان سیاه، خمار آلود و نیم خواب نشان می دهد، تو خیال می کنی که او خسته و حواس پرت است و از او غافل می شوی و با دقت به حرکت مهره ها نگاه نمی کنی، در حالی که او شطرنج باز قهاری است و تو را با حرکاتی حساب شده مات می کند. وجه اول معقول تر و وجه دوم بعید می نماید.)

 

 

    زآنکه فرزین بندها داند بسی                            کو بگیرد در گلویت چون خسی

 

زیرا که شیطان، حیله ها و نیرنگ های بسیاری می داند که همانند خاری راه گلویت را ناگهان می گیرد. (فرزین، مهره ای است در شطرنج که امروزه به آن وزیر می گویند، لیکن در بیت 131 عبارت است از حیله و خدعه مؤثر)

 

 

      در گلو ماند خس او سالها                     چیست آن خس؟ مهر جاه و مال ها

 

خس و خاشاک این شیطان ملعون، سالیان سال در راه گلویت می ماند. این کدام خس است؟ مسلماً این خس، همانا حب به مقام و ثروت است.

 

 

مال خس باشد، چو هست آن بی ثبات                         در گلویت مانع آب حیات

 

این که در راه طاعت حق، ثبات نداری و متزلزلی. مال و دارایی مانند خس است؛ و تا وقتی که آن خس در راه گلویت خلیده، امکان ندارد که آب حیات به تو برسد. (وجه دیگر: مال و ثروت و منصب دنیا دوامی ندارد و فاقد ثبات است. ولی چنان در گلوی جانت گیر کرده که نمی گذارد آب حیات به تو برسد.)

 

 

گر برد مالت عدوی پر فنی                              ره زنی را، برده باشد ره زنی

 

هرگاه دشمنی با حیله و ترفند، مالت را از تو بستاند، مانند این است که یک راهزن، راهزن دیگر را ربوده باشد. (مال و دارایی دنیا، راهزن دین و ایمان است؛ حال اگر سارغی آمد و مال دنیوی تو را ربود غم مدار که آن دزد، راهزن دین و ایمان تو را ربوده و تو را از دست آن خلاص کرده است. این مطلب تمثیلی است در نشان دادن وجه نامطلوب وابستگی های افراطی دنیوی که آن را دنیا پرستی و دنیا خواهی گویند. و در مثل مناقشه نیست. این مال که هماره اخگر میل و کشش را در دل آدمیان شعله ور می سازد، و آنان را با انگیزش سترگ به سوی خود می کشد، و بر سر دستیازی بدان، به رقابت و پیشدستی می پردازند و نقدینه تباه و نا استوار آن را از دستان یکدیگر به یغما می برند، در واقع ماری است زهرآگین که زهرابه تباهی و فجور خود را در عروق جان آدمی می دمد و او را بدحال و رنجور می سازد و حیات روحی و اخلاقی را از او باز می ستاند. حکایت ذیل نیز جنبه های تباهی زای آویزش های مادی و وابستگی های دنیوی انسان را نشان می دهد.)

 

  

 

3. دزدیدن مارگیر، ماری را از مارگیر دیگر

 

خلاصه داستان:

 

دزدی از مارگیری ماری در ربود و آن را از روی نادانی غنیمتی گرانبها شمرد. آن مار زهرآگین، دزد را نیش زد و دمار از او برآورد و به مغاک هلاکش افکند. مارگیر، وقتی که جسد آن دزد را دید، وی را شناخت و گفت: آری! مار دزدیده شده من بود که او را به دیار نیستی فرستاد، و من از این بلای عظیم رستم. در حالی که وقتی او مار را از من به یغما برد رنجه شدم و دست به دعا افراشتم که خدایا مار را به من بازگردان. اینک سپاس خدای را که این دعایم را نشنود و اجابت نفرمود. من گمان می کردم که به اجابت نرسیدن دعایم زیانبار است، ولی اینک می بینم که یکسره سود و نفع بوده است.

 

  دزدکی از مارگیری مار برد                           ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد

 

وارهید آن مارگیر از زخم مار                          مار ُکشت آن دزد خود را زار زار

 

 مارگیرش دید پس بشناختش                              گفت: از جان مار من پرداختش

 

 

در دعا می خواستی جانم از او                          کش بیابم مار بستانم از او

 

شکر حق را کان دعا مردود شد                       من زیان پنداشتم آن سود شد

 

بس دعاها کان زیان است و هلاک                      وز کرم می نشنود یزدان پاک...

 



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.