چشمای پر از اشکم گره خورده بود به ضریح بانو، شاید از هق هق خانومی که کنارم ایستاده بود اینطور منقلب شده بودم ....
 
حال و هوای حرمش بدجوری دلم رو هوایی امام رضا می‌کرد، با تموم وجودم حضورش رو حس می‌کردم، انگار  آقا داشت به زائرین خواهرش خوش آمد می‌گفت؛ اگه گوش دلمون رو می‌سپردیم می‌تونستیم جواب سلام‌مون رو از دهان مبارک امام رضا ‌بشنویم!
 
پاهام سست شده بود، یه گوشه به دیوار تکیه دادم  و حواسم پرت مردمی شد که هر کدوم به امیدی اومده بودن و از حاجاتشون با کریمه اهل بیت حرف می‌زدن.
تو این میون یه عدّه اومده بودن تا اذن بگیرن برای رفتن به پابوس امام رضا، یه عدّه هم تازه از  شهر خورشید بر‌گشته بودن....
همه اما یه مقصد داشتن، همه راهی یه جا بودن: جمکران
دل همه  شکسته از غم دوری بود و امیدوار به فردای وصل. همه  صورتاشون رو به روی زمین می‌ذاشتن تا شاید میون جای پای این همه زائر، نشونی از گمشدشون  پیدا کنن .
همه دلاشون رو تو زیارت حضرت معصومه جلا می‌دادن تا کمی هم که شده از حجاب غفلتها بیرون بیان و لایق بشن به زیارت امام زمانشون ...
 
و من سرگشته و بیقرار هنوز سر به دیوار عاشقی داشتم و أمّن یجیب می‌خوندم برای اجابت دعای فرج مردم ....


تاريخ : ۱۳٩٠/٧/۸ | ٦:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.