ای بقیع ! بگو از چه رو خود را در میان این میله های سرد و بی روح محصور کرده ای مگر حسرتم را نمی بینی؟ مگر داغ دلم را نمی دانی؟ حال که اینگونه بی وفایی می کنی بگذار لااقل در گوشه ای سر بر دیوارت بگذارم و از میان نرده هایت به آنسو چشم بدوزم. به آن قبرهای بی گنبد و بارگاه به آن مزارهای بی زائر.... 

 و تو برایم از آن روز بگویی؛ برایم بگو در میان آن کوزه‌ی سفالین چه بود که توان را از زانوان او ربود؛ از آن خون دلهایی بگو که سالها قلبش را مجروح کرد و جگرش را سوزاند و آنروز به مدد آن زهر جفا پیشه بیرون شد از سینه اش؛ برایم از حسن بگو از آن لحظه‌ی آخرش، از آمدن برادرش؛ چرا به اینجا که رسیدی بی تابی می کنی؟ هر چند که حق داری چنین آشفته شوی، آخر ملائک آسمان هم تاب دیدن اشکهای حسن و حسین را ندارند.

می دانم که وقتی حسین صورت بر صورت برادر مظلومش می گذاشت، محاسنش رو به سفیدی نهاده بود و کمر دنیا خم شد؛ می دانم  وقتی زینب بر دوری حسن می گریست آسمان خون بارید؛ می دانم که چون حرم رسول الله را به کینه و دشمنی بر روی جگر گوشه اش بستند کروبیان گریبان چاک کردند. اما از داستان تیر و کمان هیچ نمی دانم؛ نمی دانم عباس چه دید که سربر دیوار گذاشت و با صدای هق هق گریه اش زمین را به لرزه انداخت. نمی‌دانم چرا حسین خمیده از تو ای بقیع بیرون آمد نمی دانم دیگر هیچ نمی دانم !

ای بقیع ! تو هم سکوت کن که دیگر طاقت شنیدن نیست، دیگر تاب دانستن نیست،
سکوت کن، سکوت کن.

... بخشش و خیر واقعی، آن است که بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلت بدهی، آن را در برابر آبرویش پرداخته ای!

موضوعات مرتبط: مناسبت دل نوشته، در محضر 14 معصوم



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.