هو المحیی

باد از راهی دورمیاد و هوهوکنان دستی به سر و روی درختها می کشه و همشون رو بیدارمی کنه؛

کم کم جوونه ها با ترس و لرز از زیر شاخ و برگها سرک می کشن که یه دفعه دست نوازشگر خورشید اونها رو در آغوش می گیره و از مخفی گاهشون بیرون میاره؛

زمین خمیازه ای می کشه و کوفتگی یه خواب زمستونی رو از تن به در می کنه.

چشمه‌ها خنکای آبشون رو به پهنه دشت تقدیم می کنن و پرندگان با شیطنت از این شاخه به اون شاخه می پرن و هیاهوی زندگی به پا می کنن؛

انگار همه دست به دست هم دادن تا رخوت چند ماه سرما و خواب زدگی رو از تن همدیگه به در کنن؛ همه گوش می سپرن به موسیقی حیات که درحال نواخته شدنه و خبر از اومدن یه مسافر عزیز میده؛

همه چشم به راه اومدنش هستن، همه منتظر بهارن. 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ | ٧:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.