نمی‌توانم در تاریکی به خوبی ببینم؛ یعنی چه کسی آنجا در میان نخلها بی‌هوش بر زمین افتاده؟ جلوتر می‌روم. خداوندا، این ابوالحسن است؛ صورتش چه رنگ پریده است! گویا روح از بدنش خارج شده. خود را سراسیمه به خانه بنت رسول الله می‌رسانم.

-" بانو، چگونه بگویم... همسرت در نخلستان جان سپرده "

از آرامش ایشان شگفت زده می شوم!

" همسرتان بانو..."

-" نترس، علی از خوف خداوند چنین بی‌هوش شده، او اغلب چنین می‌شود."

برای لحظاتی خشکم می زند. در راه بازگشت با خود می‌گویم که تنها علی خدا را می‌شناسد و تنها او خدا را آنگونه که باید عبادت می‌کند.



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۳٠ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.