پر و بال دلم شکسته است،مرا حوالت به آستان تو داده اند که گوشه‌ای از گهواره‌ات دستگیر ملک بوده است. حال ببین که من سر از پا نشناخته به سویت آمده‌ام و در گوشه‌ای از حیرانی نشسته و بی اختیار نامت را تکرار می کنم!؟

با هر بار گفتن نامت، لبانم آتش می‌گیرد و باز می‌گویم و باز می‌سوزم.

نمی دانم این انس بین عطش و نام تو از کجاست، نمی‌دانم چرا هر وقت می‌گویم حسین تشنه‌تر می شوم، اما باز می‌گویم حسین و باز تشنه‌تر می شوم، انگار شفای مرا در این شیدایی گذاشته‌اند!

ای زمزمه شب و روز من، ای حسین، تنها لحظه‌ای از آن بالا، ازآن سریر پادشاهی‌ات نظری به زیر پا انداز و ببین که چطور در تب و تاب عشقت بی سر و سامانم.

تورا به سنت همیشگی‌ات سوگند که بنده نوازی کن و این گدای آستانت را به نیم نگاهی کوتاه بنواز و باز مرا درسوز و گداز عشقت رها کن که از تو ناز و از من هزاران نیاز سزاوار است.



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۳ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.