این روزا حال وهوامون یه جور دیگه ست ،آخه یه مسافر تو  راه داریم که هر چی به مقصد نزدیکتر میشه تپش قلبمون هم  تندتر میشه. هر نفسمون با یه حسرت بزرگه که نه هرسال که هر روز وهر لحظه درونمون رو آتیش می زنه،  

دائم می گیم: یامولا ای کاش ما هم با تو باشیم ،ای کاش یه گوشه تو سپاهت راهمون بدی،ای کاش شمشیرها بر   ما فرود بیاد وتو مولای ما چشم زخمی نخوری،ایکاش ... 

  ای کاشهای زیادی که یه بغض بزرگ شده و راه گلومون روبسته، آره چه حسرت عاشقانه ایه این حسرت ما.

  اما ته دل هممون یه ترسی هست که نکنه ماهم!؟ نه ممکن نیست،نه ما مثل اونا نیستیم،ما که نفس هامون یا حسین  می گه ،ما که تا اسم حسین میاد شور وعشق درونمون رو  به تلاطم میندازه چطورممکنه مولا رو تنها بگذاریم ،نه ما پروانه وارمولا رو در بر میگیریم و به آتیش عشقش پر  وبال می سوزونیم... 

  اما!؟... ای وای! این چراها واما ها دست از سرمون بر  نمی داره،دائم از خودمون می پرسیم چرا ،آخه چرااونا حسین رو،وجه الله رو،کشتی نجات رو،پنجمین از آل عبا رو دیدند ،صدای دلرباش رو شنیدند که ازتنها معشوق عالم  می گفت وعطرنفسهاش رو بوئیدند اما باز رو بر گردوندند

  و...ای کاش رفته بودند، نه،موندن و شمشیر کشیدن به روی سیف الله...

 محرم نز دیکه و دل شیدایی ما بیقرارونوحه خون،اما کاش  جواب این سوال روبدونیم تا هرچی اونا رو از حسین دور  کرد از خودمون برونیم تا واقعا حسینی بشیم..

 عنقای قاف را هوس آشیانه بود

 غوغای نینوا همه در ره بهانه بود

                                                 جایی که خورده بود می آنجا نهاد سر

                                                  دردی کشی که مست شراب شبانه بود.. 



تاريخ : ۱۳۸٩/٩/۱۱ | ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.