آه از این ساعات جانکاه، از این انتظارکشنده، از این اضطراب بی پایان؛

دوباره به لبهای تاریخ زل زده‌ام تا اینبار شاید ...

اما افسوس که همه چیز دوباره تکرار می‌شود، او دوباره به مسجد می‌رود، آخرین اذان عشقش را سر می‌دهد، قاتلش را بیدار می‌کند و پندش می‌دهد به امید هدایتش، قامت به نماز می‌بندد و در خدایش غرق می‌شود،..

و باز حکایت شمشیر است و زهر و فرق شکافته، روایت محاسن خونین و نماز شکسته

وباز زانوانی که ناگهان خم می‌شود و محرابی که آغوش می‌گشاید تا مگر قبل ازفروافتادن او، او را دریابد...

و باز صدای او که دل را می‌سوزاند: فزت ورب الکعبه

آه که دوباره آن اتفاق شوم می‌افتد

و من سرگشته و بهت‌زده در میان بچه یتیمان کوفه، پشت در خانه‌اش به انتظار می‌نشینم تا شاید کسی بیرون آمده و بگوید که او شفا خواهد یافت...

اما ناگهان ترس سراسر وجودم را در بر می‌گیرد، کسی می آید اما... با شال عزا!

ودیگر هیچ نمی‌فهمم، هیچ نمی‌بینم، حتی نمی‌توانم نفس بکشم ...

تنها می‌شنوم که می‌گویند: او رفت، پدر یتیمان رفت

علی رفت



تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٠ | ٦:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.