روزی مجنون، این شیدای قرار از کف داده، در سرگشتگی خود می‌رفت و نام لیلی را زمزمه می‌کرد.

نمی‌دانست آنجا کجاست که او می رود: بیابان است یا سبزه زار؛ نمی‌دانست شب است اکنون یا روز؛ فقط می‌رفت و می‌رفت و با اشک و آه از لیلی خود می‌سرود.

صدایی اما او را به خود آورد: چه می‌کنی ای مرد؟ رشته ارتباطم را با معشوق گسستی.

مجنون به اطرافش نگریست؛ پیرمردی را دید برسجاده نشسته و پیشانیش از کثرت سجده‌های طولانی پینه بسته! پیرمرد بار دیگر به خشم گفت: در راز ونیاز بودم که آمدی و از سجاده‌ام گذشتی و این پیوند گسستی.

مجنون به خنده افتاد که من که مجنون لیلی‌ام جز او نمی‌بینم، چگونه است عشق تو به معشوقت که در گفتگوی با اویی و مرا می‌بینی!



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٧ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.