امام آفتاب کرامتی است که خود را از ویرانه‌ها نیز دریغ نمی‌کند. آسمان را دیده‌ای که چگونه در گودال‌های حقیر آب نیز می‌نگرد؟ آب را دیده ای که چگونه پست‌ترین دره‌ها را نیز از یاد نمی‌برد؟ چگونه می توان کار پاکان را قیاس از خود گرفت؟ امام را با خداوندی عهدی است که غیر او را در آن راهی نیست، و بر این پیمان است که امام پای می‌فشارد.

امام در مرداب وجود عمرسعد در جست وجوی نشانی از دریاست؛ دریای آزاد، دریایی که به اقیانوس راه دارد. شاید در این مدفن تاریکی که عمر سعد فطرت الهی خویش را در آن به خاک سپرده است هنوز روزنه‌ای رو به آفتاب گشوده باشد. زهیر بن قین هرچند خود نمی‌دانست، اما امام آن عهد فراموش شده را با او تازه کرد.

(شهید آوینی)


چشم در چشم عمر سعد دوخت، در این چند روز بارها با او به گفتگو نشته بود اما ابن سعد هربار بهانه‌ای می‌آورد در گمراه ماندنش: گاهی مایملکش، گاهی خانواده‌اش و ...

و او شاید در این دیدار آخر با عمر سعد اتمام حجت می‌کرد، که راهی بین بهشت و دوزخ نیست، که باید دل یک دله کرد، که روزگار نمی‌گذارد عمر و عمرها از این امتحان فرار کنند؛ ابن سعد ناگزیر به انتخاب است: یا حق و یا باطل، میانه‌ای وجود ندارد.

دوباره گفت تا ناگفته‌ای نماند: "مگر از خدا پروا نداری؟ خدایی که معادت به سوی اوست. عزم پیکار با من کرده‌ای حال آن که مرا نیک می‌شناسی و می‌دانی که فرزند کیستم. بیا و این قوم را واگذار و با من همراه شو تا به خدا نزدیک شوی."

واز بهانه هایش دانست که ابن سعد عنان به دست ابلیس داده. پس بلند شد و درحالیکه باز می‌گشت گفت: "چه می‌اندیشی؟ آیا نمی‌دانی که به زودی تو را در بستر خواهند کشت و در قیامت نیز رحمت خدا از تو دریغ خواهد شد؟ امیدوارم که از گندم عراق جز اندک زمانی بهره مجویی."

و ابن سعد لب به تمسخر گشود که: "اگر به گندم دست نیافتم، جو که هست."

و با این سخن به پرتگاه لعنت خدا در افتاد.

موضوعات مرتبط: با کاروان کربلا 



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.