مگر امام را به این یک شب چه نیازی است؟

اصحاب عشق را رنجی عظیم در پیش است. پای بر مسلخ عشق نهادن، گردن به تیغ جفا سپردن، با خون کویر تشنه را سیراب کردن و ... دم بر نیاوردن! اگر ناشئه‌ی لیل نباشد، این رنج عظیم را چگونه تاب می‌توان آورد؟

شب سراپرده‌ی راز و حرم سرّ عرفاست و رمز آن بر لوح آسمان شب نگاشته اند؛ اگر بتوانی خواند.

و ای هم سفران معراج حسین، چه مبارک شبی است! تا این جا جبرائیل را نیز در التزام رکاب داشتید، اما از این پس ... بال در سُبُحاتی گشوده اید که جبرائیل را نیز در آن بار نمی‌دهند. شما برگزیدگان دشوارترین ابتلائات تاریخ خلقت انسانید و از این است که حسین شما را به هم سفری در معراج خویشتن پذیرفته است.

(شهید آوینی)

 

و گفت که جدم را دیدم که فرمود به زودی نزد ما خواهی آمد. ناگهان صدای غوغای لشگردشمن را شنید. پس برادر و سپه سالارش، عباس را فرستاد تا از آنان مهلت گیرد:" جانم به قربانت، اگر توانستى همین امشب را مهلت بگیر و جنگ را به فردا موکول بکن تا ما امشب را به نماز و استغفار و مناجات با پروردگارمان بپردازیم. زیرا خدا می‌داند که من به نماز و قرائت قرآن و استغفار و مناجات با او علاقه‌ی شدید دارم"

و بعد از نماز مغرب همه را جمع کرد، در خیمه ای که چراغ‌هایش کم نور بود و او به صورت‌هایشان نمی‌نگریست. وقتی آغاز سخن کرد:" خدا را به بهترین وجه ستایش کرده و در شداید و آسایش و رنج و رفاه مقابل نعمت‌هایش سپاسگزارم. خدایا! تو را می‌ستایم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشیدى و قرآن را به ما آموختى ...

...فردا دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستید و من بیعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه می‌دهم که از این سیاهى شب استفاده کرده و هریک از شما دست یکى از افراد خانواده مرا بگیرد و به سوى آبادى و شهر خویش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد. زیرا این مردم فقط در تعقیب من هستند و اگر بر من دست بیابند با دیگران کارى نخواهند داشت. خداوند به همه شما جزاى خیر و پاداش نیک عنایت کند."

چون رفتنی‌ها رفتند همسفران عرش هریک زبان به اظهار وفاداری چرخاندند ودل او و اهل حرم را شاد کردند.

و او در نیمه‌های شب در تنهایی اش با خود می‌خواند: "اى دنیا! اف بر دوستى تو که صبحگاهان و عصرگاهان چقدر از دوستان و خواهانت را به کشتن می‌دهى که به عوض قناعت نورزى و همانا کارها به خداى بزرگ محول است و هر زنده اى سالک این راه"

که خواهر را آشفته و پریشان در کنار خویش یافت: "برادر دل به مرگ سپرده ای؟..."

با کلامش که مایه تسلی عالمی بود برگوش زینب به مهر زمزمه کرد که "خواهر! راه صبر و شکیبایى را در پیش بگیر و بدانکه همه مردم دنیا می‌میرند و آنانکه در آسمان‌ها هستند زنده نمی‌مانند. همه موجودات از بین رفتنى هستند؛ مگر خداى بزرگ که دنیا را با قدرت خویش آفریده است و همه مردم را مبعوث و زنده خواهد نمود و اوست خداى یکتا. پدر و مادرم و برادرم حسن، بهتر از من بودند که همه به جهان دیگر شتافتند و من و آنان و همه مسلمانان باید از رسول خدا پیروى کنیم که او نیز به جهان بقا شتابید.
پس از مرگ من گریبان چاک نکنید و صورت خود را نخراشید و سخنى که از شما شایسته نیست بر زبان نرانید."
و زینب که خود انتخاب شده‌ی رسالتی بزرگ بود دل به شکیبایی سپرد.

موضوعات مرتبط: با کاروان کربلا 



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۳ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.