سوم محرم سال 61 هجری:

 

زمین کربلا برای دومین روز میزبان بهترینان عالم است، و از این بابت به خود می‌بالد اما به نا‌گاه لرزشی شدید را در خود احساس می‌کند، گرد و غبار لشگری دشت را می‌پوشاند و انبوه سپاهیان  از راه می‌رسند، صدای پای شیطان در میانشان به گوش می‌رسد آنگاه که به طلب جاه و مقام و غنیمت و باطل جلوه دادن حق و لگد کوب کردنش، از هم پیشی می‌گیرند در آمدن به این دشت بلا.

 

و جلودار همه‌شان، راه گم کرده‌ای به نام عمربن سعد است که شیفتگی‌اش به مقام، عقلش را ضایع کرده و او را به لبه دوزخ  کشانده. 

 از جانب لشگر کفر سه پیک به سوی قافله نور فرستاده می‌شود:

اول بار مردی گستاخ و بی‌حیا به نام کثیربن عبدالله شعبی، دوم بار خزیمه که در دل مهر امام دارد پس در کاروان عشق می‌ماند. و سوم بار قره، او پیغام عمر را می‌رساند: برای چه به این دیار آمده ای؟

 

 سیّد الشّهدا می‌فرماید: به عمر بگو اهل شهر شما به من نامه ها نوشتند و مرا بدین شهر دعوت کردند، من نیز دعوت ایشان اجابت کرده و آمدم، حال اگر از آمدن من کراهت دارند راه باز کنند که من باز می‌گردم و متعرض آنها نخواهم شد.

 پیکی روان می‌شود از جانب عمر بن سعد به سمت جلادی که در آتش جهنم منزل کرده: ابن زیاد برای رساندن اخبار.

 

شب فرا رسیده و فرات شاهد کلام حیات بخش مولایش ابا عبدالله با پسرسعد است، اما این وعده خداست که  عمر مصداقش گردیده، آنانکه کر و کورند در مقابل کلام حق، هرگز شنوا و بینا نمی‌شوند ...

موضوعات مرتبط: با کاروان کربلا 



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۸ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.