و خداوند با عشق به آنچه آفریده بود نگریست و خواست تا بهترین داشته‌اش را به او هدیه کند. پس، از روح خویش در کالبد او دمید. و اینچنین شد که آدمی را بی تاب و سرگشته‌ی خود کرد...

و خداوند او را چند صباحی در دنیا سکنی داد؛ هرچند که خود تاب این دوری و جدایی را نداشت. پس فرمود: ای بنده‌ی من! من به تو نزدیک می‌شوم، نزدیک ِ نزدیک، نزدیکتر از رگ گردنت به تو!

اما پروردگار بسیار دلتنگ شنیدن صدای او می‌شد. پس هر از گاهی مانعی بر سر راهش می‌گذاشت تا به این بهانه او را بنگرد که سر به سویش بلند کرده و با او نجوا می‌کند. و عجب که هر بار این زمزمه‌های عاشقانه را می‌شنید، مشتاقتر می‌شد به بنده اش. و آنقدر بی تاب شد و بی تاب شد که ناگهان آغوش گشود تا او را در بر گیرد. اما بنده که بی تابتر شده بود، بی درنگ لبیک گفت این دعوت معشوق را!

پس، دل از زمین کند که دنیا گذرگاهی بود پر حادثه و پر غوغا. او که از خدا بود، سبکبار به سوی خدایش بازگشت ...

و به درستی که خداوند بهترین و مهربانترین است نسبت به بندگانش.

 

اکرم جان! هفت روز است که آرامشت و شادی مادر عزیزت، طلب دوستانت است؛ از عمق وجودشان. تسلیت خالصانه‌ی همه مان را بپذیر و ما را در این غم شریک بدان.

مهمانی بر سر سفره‌ی اولیا‌ی خدا نصیبشان.

یا غفار و یا حفیء



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٧ | ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.