چهارم محرم سال 61 هجری:

 

خورشید چهارمین روز محرم نور افشانی می‌کند اما کور‌دلان لشگر کوفه هنوز در تاریکی رذالت خود دست و پا می‌زنند.

 

 

پیک شیطان از کوفه می‌رسد که بر حسین سخت بگیر که یا جنگ را برگزیند و یا بیعت کند با یزید! میان او و آب حائل شو و...

 

عمربن سعد که سر در برف حماقتش دارد و امید میانجی‌گری، حال خوب می‌داند که ناگزیر به شمشیر کشیدن به روی پسر  پیامبر خاتم است، که حسین با چون یزید یبیعت نخواهد کرد؛ و می‌داند که بهای ملک ری، ریختن خون حسین است!

 

 

 

فرزند رحمة للعالمین که چون جدّش و پدر و برادرش تنها به هدایت ازراه ماندگان می‌اندیشد؛ که او کشتی نجات است و ساحل امن، عمّامه و ردای جدّ بزرگوارش به تن کرده به همراهی  تکیه گاه لشگرش عباس و فرزندش علی اکبر به قصد ملاقاتی دیگر با آن فریفته دنیامی‌رود تا مگر او را از سقوط  برهاند.

  

عمر از نامه ابن‌مرجانه می‌گوید و کلام را به بیعت با یزید می‌کشاند.

 مولی الکونین می‌فرماید:

وای بر تو ای پسر سعد آیا از خدا نمی‌ترسی؟ از روز معاد باک نداری؟ اطاعت امر پسر مرجانه می‌کنی و کمر به قتل من می‌بندی و حال آنکه می‌دانی من کیستم و چیستم؛ اگر دست به خون من بیالائی می‌دانی که در محشر از فزع اکبر خلاصی نداری؟

 

عمر  اقرار می‌کند به بزرگی حسین و اجداد پاکش و می‌گوید که نامه‌ای به ابن زیاد خواهد فرستاد تا شاید او را راضی کند به پذیرفتن خواسته امام مبنی بر رفتن به مکه و مدینه یا یکی از حدودات اسلامی. اما دل سیاهش خوب می‌داند حاکم سفّاک جز به ریختن خون پسر علی راضی نمی‌شود و این اوست که باید تصمیم بگیرد: جنگ با حسین و آتش و روسیاهی تا ابد، یا رهاکردن آرزوهای بلند و رستگاری؟

موضوعات مرتبط: با کاروان کربلا 



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٩ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.