شبِ عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد...

آخرین روز پاییز که به انتها می‌رسد، دنیا که دل به سکوت و سکون می‌سپارد، من آرام و بی صدا، پرده تاریکی را بر روی زمین می کشم و هیاهوی روز را به آرامش پیوند می‌دهم...

اما من شبی هستم غیر از همه شب‌ها؛ من طولانی‌ترین شب سال، شب یلدا هستم. شبی که تنها به خاطرِ یک دقیقه بیشتر زیستن، چنین برجسته شده؛ آری، تنها یک دقیقه! و عجیب است این یک دقیقه‌ها که گاه سرنوشت‌ها را دگرگون کرده است …

و اکنون من زبان گویای همه کسانی هستم که، در همان یک دقیقه، برگزیدند که نامشان در کتاب زندگی چگونه برده شود...!

من سفیر همه آنان هستم و حال هر سال که می‌آیم از آنان می‌گویم؛ من در گوش جوانان از عشق مجنون می‌خوانم و شیدایی فرهاد؛ من داستان پهلوانان را بارها برای لوطیان شهر بازگو می‌کنم؛ چه بسیار از رازِ رندان بلاکش می‌گویم و جامِ جهان بینِ جمشید؛ من حافظه تاریخ را می‌کاوم و عبرت‌ها را در سفره‌هایِ طلب ِمردم می‌گذارم و از آن روست شاید ،که دیگرِ شب‌ها بر من غبطه می‌خورند، که من عزیزم در دیده همگان...

اما من با این همه ارج و قرب، دیدۀ حسرت بر یک شب دوخته ام؛ من تمام ِعمرِ درازم را در عطشِ آن یک شب سوخته ام! همان یک شب، که انتخاب بود و انتظار؛ که برگزیدن عشق بود و شوق پاکبازی ...

و من اما، چون همه کائنات، چشم بر یک سو داشتم، بر یک نفر؛ من سر تا به پا همه نیاز بودم تا شاید جرعه‌ای از آن میِ پر رمز و راز را بچشم. اما نه من و نه هیچ کس دیگر را در آن عشقبازی راه نبود؛ که آن شب، شبِ آن روزِ واقعه، شب او بود!

...شبِ حسین ....

...که حسین آن شب، سر بر دامان معشوق داشت

و من، و همه عالم سر بر دامان حسین .....

و افسوس از حسرتِ آن شب و افسوس از فِراق حسین

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۳٠ | ٦:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.