علت بی‌تابیشان را می‌دانی اما آب در دلت تکان نمی‌خورد. می‌دانی که قرار نیست اینها دنیای پس از حسین را ببینند. و ترتیب و توالی رفتن هم مثل همه ظرائف دیگر، پیش از این در لوح محفوظ رقم خورده است. لوحی که در  پیش چشم توست. 

و اصلا اگر بنا بر فدیه کردن نبود، غرض از زادن چه بود؟

...اکنون هر دو بغض کرده و لب برچیده آمده‌اند که: «مادر! امام رخصت میدان نمی‌دهد. کاری بکن.»

تو می‌گویی: «عزیزان! پای من را به میان نکشید.»

محمد می‌گوید: «چرا مادر؟ تو خواهر امامی! عزیزترین محبوب اویی.»

و تو می‌گویی: «به همین دلیل نباید پای من را به میدان کشید. نمی‌خواهم امام گمان کند که من شما را راهی میدان کرده‌ام. نمی‌خواهم امام گمان کند من دارم عزیزانم را فدایش می‌کنم. گمان کند که من بیشتر از شما شائقم به این ماجرا. گمان کند... چه می‌گویم.. او امام است، در وادی معرفت او گمان راهندارد. او چون آینه همه دلها را می‌بیند و همه نیتها را می‌خواند. اما... اما اینگونه دلخوشترم. این دلخوشی را از مادرتان دریغ نکنید.»

عون می‌گوید: «امر، امر شماست مادر! اما اگر چاره‌ای جز این نباشد چه؟ ما همه تلاشمان را کردیم. پیداست که امام نمی‌خواهند شما را داغدار ببینند. این را آشکارا از نگاهشان می‌توان فهمید.»...

می‌گویی: «... قفل رضایت امام به رمز این کلام، گشوده می‌شود. بروید، بروید و امام را به مادرش فاطمه زهرا قسم بدهید. همین، به مقصود می‌رسید...»...

چند قدمی که می‌روند، صدا می‌زنی:

«راستی!»

و سرهای هر دو برمی‌گردد...

«همین وداعمان باشد. برنگردید برای وداع با من، پیش چشم حسین»

... وقتی طنین فریاد عون - به رجز - در میدان می‌پیچد، ...  «آهای دشمن! اگر مرا نمی‌شناسید، بشناسید! این منم فرزند جعفر طیار، شهید صادقی که در تارک بهشت می‌درخشد و با بالهای سبزش در فردوس پرواز می‌کند. و در روز حشر چه افتخاری برتر از این؟!»...

این اشک که می‌خواهد از پشت پلک‌ها سرازیر شود، اشک شوق است اما اشک و شیون و آه، همان چیزهایی هستند که در این لحظات نباید خودی نشان دهند. حتی بنا نداری پا از خیمه بیرون بگذاری. ... اکنون از خیمه درآمدن و در پیش چشم حسین ظاهر شدن یعنی به رخ کشیدن این دو هدیه کوچک...

(بعد از شهادت عون) فریاد محمد است که در آسمان می‌پیچد:

-شکایت به درگاه خدا باید برد از قساوت این قوم کوردلِ امام ناشناس؛ قومی که معالم قرآن و محکمات تنزیل  و تبیان را به تحریف و تبدیل ایستاده‌اند و کفر و طغیان خویش را آشکار کردند.

... ای وای! این کسی که پیکر عون و محمد را به زیر بغل زده و با کمر خمیده و چهره درهم شکسته و چشمهای گریان، آن دو را به سوی خیمه می‌کشاند حسین است. جان عالم به فدایت، حسین جان رها کن این دو قربانی کوچکرا. خسته می‌شوی.

... زینب! کاش از خیمه بیرون می‌زدی و خودت را به حسین نشان می‌دادی تا او ببیند که خم به ابرو نداری و نم اشکی هم حتی مژگان چشمان تو را تر نکرده است. تا او ببیند که از پذیرفته شدن این دو هدیه کوچک چقدر خوشحالی و فقط شرم از احساس قصور بر دلت چنگ می‌زند. تا او ببیند که زخم علی‌اکبر بر دلت عمیق‌تر است تا این دو هدیه کوچک.

... بمان! در همین خیمه بمان! دل تو چون آینه در دستهای حسین است. این دل تو و دستهای حسین! این قلب تو و نگاه  حسین!

 آفتاب در حجاب،سید مهدی شجاعی

موضوعات مرتبط: عشق عریان، امام حسین (ع) 



تاريخ : ۱۳۸٩/٩/۱٩ | ٦:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.