چند ساعت مانده بود به اذان صبح
طبق معمول بلند شده بودند برای تجدید وضو
هوا خیلی سرد بود، از اتاق بیرون رفته بود
آنجا خورده بود زمین و دیگر نتوانسته بود بلند شود
چند ساعت بعد که آقا را پیدا کرده بودند، دیده بودند در حالی که بدنش از سرما خشک شده، همان طور که روی زمین افتاده، دارد ذکرهایش را می‌گوید
گفته بودند خب چرا صدا نکردید؟
گفته بود خب نخواستم اذیت بشوید

 

کارهای شخصی اش را به هیچ وجه به کسی نمی گفت
مثلأ می آمد پایین می‌دید که دندان‌هایش را جا گذاشته
برمی‌گشت بالا دندان‌ها را برمی‌داشت
یا دنبال عصایش که می‌خواست بگردد به هیچ کس نمی‌گفت

 

مشهد که می‌رفتند خیلی مقید بود توی نگهداری از بچه‌ها کمک کند تا عروس‌شان هم به زیارت برسد.
می گفت بچه ها را بگذارید پیش من. وسایل و خوراکی‌هایشان را هم بگذارید و خودتان بروید زیارت.
از حرم که برمی‌گشتند می‌دیدند آقا بچه را بغل کرده تا آرام باشد یا خوابانده و همین طوری توی بغلش راه می‌برد که بیدار نشود و در حال ذکر و عبادت خودش است.

 

اگر ناراحتی یا غم و غصه‌ای توی صورت کسی می‌دید
حتی پیش آمده بود که نمازش را نمی‌بست
تا یک جوری آن ناراحتی را برطرف کند و صورت آن شخص را خوشحال ببیند
آن وقت نمازش را می‌بست

برچسب‌ها: لطافت



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.