پس آنگاه که مصیبتی بر شما وارد شد، یاد کنید از آن غریب دشت کربلا که با لبانی خشکیده زمزمۀ عشق و رضایت داشت در گوش یار، همو که فرمود: مرگ بر گردن فرزند آدمی آویخته شده همچون گردنبدی به گردن دخترکان...
و کجا می‌توان از آن گریخت و چرا باید گریخت که مرگ نه انتها که ابتدای راه عشق است، مرگ رسیدن به همانجاست که تمام عمر در طلبش هستیم، مگر نه اینکه سال‌های سال به امید رسیدن به  او نفس کشیدیم و لحظه لحظه در تب و تاب وصالش سوختیم؛
آری! مرگ، تنها کنار رفتن پرده ها و آشکارا دیدن آغوش گشودۀ اوست که فرمود اگر آدمی را خبر بود از اشتیاق من به خود، هر لحظه از فراق من جان می‌داد...
و حال که عزیزی از قفس دنیا رهاشده و پر و بال به سوی یار گشوده، چه جای غم و اندوه که او در آغوش مهر معشوق است...
و ما تنها از حسرت دوری اوست که دندان صبر بر جگر سوخته می‌نهیم و دعای خیر بدرقه راهش می‌کنیم که هرچقدر رفتن برای او آسان، دوریش برای ما دشوار است .... ما همه، دل به این مرهم آرام می کنیم که تسلیم ارادۀ یاریم و راضی به رضایتش.
و امروز تو را، ای همراه چندساله به دستان مهربان خدایمان می‌سپاریم که نیکو پناهگاهی است....


تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.