هشتم محرم سال 61 هجری:

 

روز هشتم همراه می‌شود با تشنگی یاران. گرما بر سر و صورت ها تازیانه زده، و عطش را بر آنان مستولی می‎کند و در این میان کودکانند که از فرط تشنگی بی‌تابند. اما آنان چشم بر فرات ندارند نگاهشان به عموست؛ آخر در طول این سفر طولانی هرگاه که لب تشنه بوده اند از دستان او سیراب شده اند، اما از دیروز که راه آب بسته شده عمو هر بار سهم آب خود را به آنان داده است.

 

دخترکی  شیرین زبان دستها را دور گردن عمو حلقه می‌کند و بی‌آنکه حرفی بزند لبهای خشکیده اش را بر گونه های او می‌گذارد تا وی را با خبر کند از شدت عطشش.

 

یاران هم می‌دانند که گره این مشکل تنها به دست عباس، این برطرف کننده‌ی غم و اندوه از وجه الله باز می‌شود و در این میان چشم ابوالفضل بر برادر است تا از او اذن گیرد.

 

اباعبدالله برادر را می‌خواند و به او دستور می‌دهد که با سی سوار و بیست پیاده به فرات بزند و آب بیاورد برای اهل حرم.

 

قمر بی‌بدیل بنی‌هاشم و برادر زاده‌ی رشیدش علی اکبر و یاران پا در رکاب می‌کنند. انبوه دشمن که فرات را در برگرفته و راهها را بسته اند با دیدن صولت حیدری عباس لرزه بر اندامشان می‌افتد و ناگزیر از جلوی او می‌گریزند.

 

آن قوی پشت خدابینان از او          وآن مشوش حال بی دینان از او

 

می‌گرفتی از شط توحید آب          تشنگان را می‌رساندی با شتاب

 

 

چون اندکی می‌گذرد، بریر بن خضیر همدانی که می‌داند اباعبدلله چقدر مشتاق هدایت این قوم جاهل است، اذن گرفته می‌رود تا با عمر سعد سخن بگوید، اما افسوس که هرگز کلام این فدایی حسین در قلب سنگ او اثری ندارد و چگونه اثر کند که او و همراهانش مسخ شده‌ی شیطانند که نه می‌بینند و نه می‌شنوند!

موضوعات مرتبط: با کاروان کربلا 



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۱۳ | ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.