بچه ها با گریه به خواب میروند وتو مهیای نماز شب میشوی...

اما هنوز قامت نشسته خود را نبسته ای که صدای دختر سه ساله به گریه بلندمی شود.گریه ای نه مثل همیشه.گریه ای وحشتزده،گریه ایبه سان مار گزیده. گریه کسی که تازه داغ دیده...

بچه ، بغل به بغل و دست به دست میشود اما آرام نمی گیرد. 

پیش از این هم رقیه هرگز آرام نبوده.از خود کربلاتا همین خرابه. لحظهای نبوده که بهانه پدر را نگرفته باشد، لحظه ای نبوده که اشکش خشک شده باشد، لحظه ای نبوده که با زبان کودکانه اش مرثیه نخوانده باشد. انگار که داغ رقیه بر خلاف سن وسالش از همه بزرگتر بوده است.به همین دلیل،در طول راه هر بار که گفته است: کجاست پدرم؟کجاست پناهگاهم ؟... همه با او گریسته اند... وهربار که گفته است:" سکینه جان !دل و جگرم از تکانهای شتر آب شده ."..دل و جگر همه برای او آب شده است. ...

اما امشب انگار ماجرا فرق می کند. این گریه با گریه ی همیشه متفاوتاست.این گریه، گریه ای نیست که به سادگی آرام بگیرد و به زودی پایان بپذیرد.

انگار نه خرابه که شهر شام را بر سر گذاشته ...گویا کودک خواب بابا رادیده و با او درد دل میکند:".... تو نفس منی بابا! تو روح منی و جان منی . بی روح ، بی نفس ، بی جان چه کسی تا به حال زنده مانده است؟! بابا بیا و مرا ببر..."

نگاه کن زینب آرام گرفت انگار رقیه آرام گرفت.

دلت ناگهان فرو می ریزد و صدای حسین در گوش جانت می پیچد که بیا بیا دخترم که سخت چشم انتظار تو بودم...

  آفتاب در حجاب_سید مهدی شجاعی

 موضوعات مرتبط: عشق عریان، مناسبت



تاريخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.