طلوع شمس ولا

...شتران بی جهاز گوهرانی بر پشت دارند که صورتهایشان از تابش آفتاب سوخته و پاهایشان  آبله بسته از جور خارهای صحراست؛ امّا نگاه این یادگاران رسالت سعی وصفا  می کند راه میان کربلا و کوفه را تا با چشم دل، سالارزینب را زیارت کنند... سکینه خاتون با خود مرورمی کند لحظه ی قبل از عزیمتشان را؛ آنگاه که از ناقه فرود آمد و پیکر پدر را در آغوش کشید وشنید این پیغام را به شیعیان:

 

«ای شیعیان من، هرگاه آب خوشگواری نوشیدید مرا یاد کنید

و هرزمان مظلومیّت غریب یا شهیدی به گوشتان رسید

برای من ندبه وزاری کنید.»

 دروازه ی شهر روسیاهان از دور نمایان است وصدای طبل پیروزی به گوش می رسد و نامردمان بی وفا،صف بسته اند تا حاصل سست عنصری خود را ببینند. خاندان پیامبر با دست وپایی بسته به زنجیر اسارت، درحالی وارد شهر می شوند که حرمتهایشان پایمال شده و جگرهایشان سوخته از داغ عزیزان وعجب که ناله وفغان از این مردم  دون صفت بلندمی شود با دیدن آنان!

صدایی همه را به سکوت وا می دارد؛صلابت کلامش خطبه های علی را زنده می کند،او زینب است که این مردم را سرزنش می کند برخیانتشان وناروا می خواند گریه بر کسانی را که خود کشته اند.

پس امام السّاجدین سخن آغاز می کند وپس از ایشان امّ کلثوم.

دستگاه غاصب حکومتی که حال مردم را منقلب می بیند، دست به مکر می زند. نیزه ای را پیش روی اسرا می فرستد که شمس ولا بر آن طلوع کرده، وچون چشم زینب بر معشوق  می افتد سربر ستون محمل زده وهمه را از یاد می برد جزحسین وخدای حسین را....

موضوعات مرتبط: با کاروان کربلا 



تاريخ : ۱۳۸٩/۱۱/٤ | ٧:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : ساحل | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.