چشم اشتیاقم به راه تو مانده...-2

(ادامه از مطلب قبل)

مولا جان! وقتی ذهنم مرتب شد، شاید برایش وسایل و لباس نو بخرم؛
محبت‌های نو؛
خدمت‌های نو، کارهای خیری که تا به حال نکرده‌ام؛

شاید صحبت جدیدی که پیش از این با خداوندم نکرده بودم؛
مناجاتی که تا به حال از آن محروم بوده‌ام؛
توجه و ذکری که پروازم دهد؛
کمکی به کسی که امیدی دارد به دست من؛
نشر دانشی که به کار دیگران آید؛
نشاندن لبخندی بر صورت‌های اهل خانه؛
روشن کردن امیدی در دل افسرده ای...
نمی دانم... هر چه برای ذهنم و فکرم نو است و جانی دوباره به آن می بخشد...

راستی هدیه‌ای هم باید برای شما آماده کنم، هدیه‌ای از جنس نور... چه خوبه که هدیه دادن به شما برای همه اهل زمین ممکنه، برای فقیر و غنی، مرد و زن، کوچک و بزرگ،‌
یه هدیه‌ای که شما هم راغب باشید از من بگیرید!

چی برای شما آماده کنم مولا؟ نمی دونم...

اگر ذهنم، فکرم، قلبم تمیز بشه؛ نو بشه؛ به اندازه سر سوزنی همرنگ شما می‌شم. و اونوقت میام به دیدن شما، یا شاید حتی شما سری بزنید به قلب من! هدیه ام را بگیرید و به من عیدی بدید! اونوقت شاید روحم و جانم از شوق پر بکشه و سفری به آسمان‌ها بکنه، شاید عیدی شما بلیتی باشه برای سفرهای نرفته روحم؛ برای سرزمین‌هایی که راهش رو نمی شناختم، برای لبخند رضایت خداوند!

/ 2 نظر / 9 بازدید
سحر

سلام مولای مهربونم.هستی بی نظیرم، فدای تو.فدای تو همه بود و نبودم.

هما شاهسون

عالی بود بسیار