از مثنوی- اصل عاشقی

روزی روزگاری در دیار دلباختگی عاشقی به کوی معشوق راه یافت. پس فرصت را غنیمت دانست و از رنجها و سختیهایی که در راه او کشیده بود گفت تا مگر بدین وسیله خاکساری خود را به اثبات برساند...

سخنش که پایان یافت معشوق نگاهی به او کرد و گفت: تو بخاطرمن بسیار رنج کشیده ای اما اصل عاشقی را به جا نیاورده ای!

گفت معشوق این همه کردی ولیک      گوش بگشا پـهن و اندر یاب نیک
کانچ اصل اصـل عشقست و ولاست     آن نکردی اینچ کردی فرعهاست

آن دلباخته پرشور بابیتابی پرسید: آن اصل کدام است؟
معشوق گفت: مردن در راه معشوق

گفتش آن عاشق:بگو که آن اصل چیست؟   گفت: اصلش مردنست و نیستیست
تو همه کردی نمردی زنده‌ای                         هین بمیر ار یار جان‌بازنده‌ای

پس عاشق بی دل بی درنگ به زمین افتاد و جان داد.

هم در آن دم شد دراز و جان بداد       هم‌چو گل درباخت سر خندان و شاد
ماند آن خنده برو وقف ابـــد                    هم‌چو جان و عقل عارف بی‌کبد

 

 عاشق حقیقی ابراهیم وار خویشتن خویش را درراه معشوق قربانی میکند،وتمام وجودش پر می‌شود از معشوق...

مثنوی معنوی- مولوی-دفتر پنجم-بخش 56  

/ 2 نظر / 21 بازدید
مریم

با سلام و عرض ادب وبلاگ خیلی قشنگ و زیبایی دارید. براتون آرزوی موفقیت و روزهایی سرشار از عشق دارم

عشق فقط یک کلام حسین علیه السلام صدای پای محرم نزدیک ونزدیکتر میشه و حسین به میدان عشقبازی می رسه یا حسین