یاد مهربانیت افتادم

یاد شما که باشم، ریزه ریزه های زندگی هم رنگی می‌شود...

مادرم مشغول خانه تکانی اتاق بود. دیدم تعداد زیادی لباس و وسایل قدیمی را نگه داشته است. گفتم: اینها به چه دردی می خورند وقتی این همه سال ازشون استفاده نکردید؟ چرا اینها رو نگه می دارید؟ فقط کمد ها رو شلوغ می کنین... بدین یک نفر که احتیاج داره استفاده کنه...

یاد شما افتادم... می تونستم بگم: خدا قوت مامان، بیا کمکت کنم. چقدر همه جا تمیز و مرتب شده... راستی فلانی وسایل بلااستفاده رو جمع می کنه، اگر اینها هم استفاده نمیشن می خواین جمع کنیم بدیم به ایشون؟

 

کابینت های خونه رو تازه نصب کردیم. بعضی قسمت‌هاش به دلخواهم درست نشده، برای چندمین بار ایرادهاشو به مامانم اینا گفتم، و از کابینت کار انتقاد کردم...

یاد شما افتادم... می تونستم حالا که دیگه کار از کار گذشته، با خوش بینی و روحیه بگم: چقدر خوب و قشنگ شده کابینت ها، رنگش عالیه، جادار هم هست...

 

به یکی از بستگان زنگ زدم، احوال پرسی و صحبت های معمول... بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم، یادم اومد که چند وقت پیش برای درد زانو بیمارستان بوده و من اصلا یادم رفت بپرسم بهتر شده یا نه...

 

خاله ام برام غذا و خوراکی آورده، اینقدر این کار رو تکرار کرده که دیگه مثل اوایل با ذوق ازش تشکر نمی کنم، انگار عادت کردم به محبتش...

 

همین فکر نکردن ها، همین کیلویی صحبت کردن ها، همین به یاد شما نبودن ها، همین‌ها زندگی ام را سیاه و سفید کرده است

/ 8 نظر / 9 بازدید
زهرا

اخ اخ گل گفتی عزیز خیلی خوشگل نوشته بودین خدا قوت

مسکین

یا لطیف وای شما هم لابد به یادش بودید که اینقد لطیف و موثر ، سیاهی های منو به تصویر کشیدید ... احسنت ... خیلی عالی بود

صحرا

یا مولا، می دونم که سیاهم اما گاهی دیگه خسته می شم از فکر کردن به سیاهی خودم. به نور شما فکر می کنم بعد اینقدر در نور شما غرق می شم که فکر می کنم خدا هم یادش رفته من چقدر سیاهم. مولا جان خیلی چیزها رو ندارم اما اینهایی که دارم واقعا لیاقت یک قطره اش هم ندارم

من عاشق محمد ص هستم

نخواهم بی تو یکدم زندگانی که طیب عشق بی همدم نباشد

فاطمه

چقدر دوست داشتم این نوشته رو زندگی من پره از این اگر یاد مهربانیت می افتادم ...

مریم

چقدر عالی گفتی مرسی

الهه

چقدر قشنگ... چقدر خوبه که اینا همش تو ذهنمون باشه

mahtab

سلام از اشنایی باشما خوشحالم